سفارش تبلیغ
صبا

           

هفته ی دفاع مقدّس ، یادآور دلاورمردی های مردان مرد گرامی باد.



زمانیکه سیّد علی مسئولیت تیپ را به عهده داشت نیروها خیلی راضی بودند. چون به طور پی در پی از آنان سرکشی می کرد. من نیز در ستاد پشتیبانی به عنوان کمک رسانی مشغول بودم. یک روز برای آمارگیری جنسها از ما دعوت شد که به تیپ برویم. من نیز به همراه آقای حاجی زاده از بانه به آنجا رفتیم. یک روز از منطقه همراه ایشان و پدرشان و آقای اکبرزاده و حاج عباس آقا به طرف مشهد می آمدیم. در بین راه بنزین ماشین تمام شد. سید علی گفت: چرا ماشین بنزین ندارد؟ من با خنده گفتم: برای اینکه شما راننده هستی و آمپر جلوی دید شماست. باید شما نگاه می کردید. خلاصه در بین راه که می رفتیم، یک شورلت امام جمعه دامغان را می آورد. یک مرتبه ماشین آنها ازما سبقت گرفت. یک سری هم علی که پشت فرمان بودازایشان سبقت گرفت .آقای اکبرزاده احساس کرد که اینها به ما مشکوک شده اند. ما نیز وسایلی در عقب ماشین داشتیم که باید به مشهد می آمد از جمله اسلحه. جلیقه ضد گلوله، پرونده مصاحبه اسیرهایی که می گرفتند. فلکه دامغان ماشین آنان توقف داشت و سید علی در حالیکه به سرعت از کنار ماشین آنان گذشت، گفت: خدا عاقبت این کار را هم به خیر بگرداند. تا اینکه پس ازیک کیلومتری با پلیس راه شاهرود مواجه شدیم. با نیروهای انتظامی که مسلح و آماده در جاده ایستاده بودند. ماشین ما را ایست داده و صندوق عقب را بازرسی کردند. ولی ما اسلحه ها را در جلوی داشبورد گذاشته بودیم. آنان را یک ترس عجیبی فرا گرفته بود و دائم روی بی سیم می گفتند: خیلی حواستان جمع باشد، اینها خیلی تیزند. یک اکپی هم متشکل از سپاه و نیروی انتظامی از شهر آمدند که مارا به شهربانی ببرند. آقای حسینی زیر بار نرفت و گفت: این تشکیلات برای چیست؟ ما که جرمی نداریم. گفتند: از جای دیگری دارند به ما گزارش می دهند. سید علی کارت شناسایی خود را نشان داد و گفت: ما نظامی هستیم. مأموران قبول نکردند. خلاصه ماشین ما را وسط قرار داده به صورت اسکرت که از همه جهات حفاظت می شد به طرف شهربانی بردند. در پشت درب شهربانی چند نفر از نیروهای اطلاعات در پیکانی نشسته بودند. وقتی ما را دیدند شناختند و آمدند روبوسی کردند. برادرهای دیگر نیز آمده و روبوسی نمودند. سید علی به مأموری که دم درب ایستاده بود گفت: حساب کدام یک از ما را می خواهی برسی؟ بالاخره این برخورد نیروهای اطلاعات باعث شد که قضیه فیصله پیدا کند و دیگر داخل شهربانی هم نرفتیم.
گوینده :علی اکبر سرابیان
************
.به خاطر دارم سال 60 در لشکر 92 زرهی سرباز بودم. و تیپ ما قبل از عملیات طریق القدس در ارتفاعات ا...اکبر مستقر بود و سرهنگ بهرامی هم فرمانده تیپ را به عهده داشت. یک روز دستور داد تمام سربازها جمع شدیم. سپس آقای حسینی سخنرانی کرد و گفت: ما چند نیروی داوطلب برای عملیات آینده می خواهیم. چگونگی موقعیت منطقه و شرایط حساس آنجا را توضیح داد و گفت: ممکن است اسیر بشوید، غذا به شما نرسد، نمی توانید به شهر برگردید. یا نامه به خانواده هایتان بنویسید. بعد از توضیحات ایشان، دو نفر داوطلب شده و همراه آقای حسینی به منطقه اعزام شدیم. در آنجا ارتفاعات رملی، شهر بستان را تا تنگه چزابه در گرفته بود که حدود 25 یا 30 کیلومتر در پشت دشمن واقع می شد. وسایلی که به همراه داشتیم سه رأس اسب و دو تخته چادر و چند دستگاه موتور بود. آقای حسینی هم شخصاً عقب ها را تأمین می کرد، به گونه ای که به اهواز می رفتند وسایل تدارکاتی را می آوردند و در تویوتایی که در همان محدوده مستقر بود، می گذاشت و بعد خودشان وسایل را کول می کردند یا اینکه با اسب به محل استقرار منتقل می کردند.
گوینده :ن .م فرهادی
************
یک روز من ایشان را که به حوزه نظام وظیفه می رفت، دیدم. گفتم: کجا می روی ؟ ایشان با اشاره با من صحبت کرد . با خود گفتم: چه شده؟ چرا مرا مسخره می کند؟ خداحافظی کردیم و رفتیم . بعد قضیه را از خاله ام پرسیدم که چه شده است ؟ گفت که ایشان خودش را به گنگی زده و می گوید: به هر شکلی که بتوانم نمی خواهم به سربازی بروم . به خاله ام گفتم: همه به سربازی می روندو خدمت می کنند. ایشان هم برود و خدمت کند مگر برادرش الان در حال خدمت نیست. ایشان هم برود. گفتند: نه ایشان گفته که خدمت نمی کنم . یکسال طول کشید ، یکی از دکترهای حوزه، پدرش کارفرمای پدر من بود ، لذا مادر علی آقا به پدر من گفتند: از سید علی همه نوع امتحان گرفته اند که ایشان را به حرف بیاورند ، حتی در راه پله ها پول انداخته اند که ببینند آیا صدا را می شنود و بر می گردد ولی ایشان توجهی نکرده و خلاصه از هر نظر کارهایش تمام شده و باید برگه معافی ایشان را بدهند . شما با ایشان بروید و به این بنده خدا بگویید که اینقدر اذیت نکند وقتی پدرم با ایشان به حوزه می روند ، دکتر از پدرم سؤال می کند که حاج آقا یک کلام از شما می پرسم که : واقعاً ایشان گنگ است یا نه ؟ و پدرم می گوید نه گنگ نیست. بعد می گوید : حاج آقا اگر ایشان بیاید و فقط یک کلام صحبت کند من برگه معافی ایشان را صادر می کنم. بعد پدرم بیرون می آید و به ایشان می گوید: علی آقا شما به اتاق دکتر برو و سلام کن تا برگه معافی شما را بدهند. ایشان می گوید: نه آقا میرزا اینجا به من برگه معافی نمی دهند. پدرم می گوید: به من قول داده شما برو و سلام کن. ایشان داخل می آید و بعد از سلام و احوال پرسی دکتر می گوید: خوب حالا خیالم راحت شد . باید به سربازی بروی و خدمت کنی و ایشان ناچار پذیرفت- من گفتم بعد از یک سال رفت و آمد و زحمتی که کشیده با این کار حتماً ایشان از پدرم ناراحت است ، ولی دیدم نه اینطور نیست . و گرمتر از قبل برخورد می کند.
گوینده :علی اکبر سرابیان
**********
یک روز برای من تعریف می کرد، می گفت: که ما در کلاس که جمع می شدیم، یک دفعه بچه ها را در اتاق را بستند و گفتند: هر کسی سیگار نکشد، حق ندارد از کلاس بیرون برود. حدود یک ماه این وضع ادامه داشت تا اینکه دیگر درس را رها کرد و به دنبال معافیت سربازی رفت. با توجه به شناختی که از وضعیت سربازی داشت تصمیم گرفته بود به خدمت سربازی نرود و تلاش زیادی کرد و حتی خودش را به لالی زد و با دو سال پیگیری مادرم را ناراحت کرد. مرتب به هنگ ژاندارمری _ در پشت کوهسنگی می رفت تا شاید بتواند معافیت بگیرد. هر کاری کرد هر کلکی زد نتوانست. از آخر پدرم فشار آورد که چرا تو خودت را علاف می کنی، برو خدمت کن. با یک پرونده جدیدی که تشکیل داد به خدمت رفت.
گوینده :سید عباس حسینی
**********
زمانیکه سید علی مسئولیت تیپ را به عهده داشت نیروها خیلی راضی بودند. چون به طور پی در پی از آنان سرکشی می کرد. من نیز در ستاد پشتیبانی به عنوان کمک رسانی مشغول بودم. یک روز برای آمارگیری جنسها از ما دعوت شد که به تیپ برویم. من نیز به همراه آقای حاجی زاده از بانه به آنجا رفتیم. آقا سید علی در خط مقدم بود. به دنبال آقای آزرم بودیم که گفتند: ایشان به طرف ماؤوت و مهران رفته است. خلاصه به دنبال ایشان به مهران رفتیم. متأسفانه از آنجا به باختران بازگشته بود. با رفتن ما به باختران ایشان به طرف بانه حرکت کرده بود. بالاخره قسمت شد همدیگر را ببینیم و ما به سوی اهواز راه افتادیم و به اهواز که رسیدیم آقای حاجی زاده گفت: اگر صلاح می دانید به مشهد برویم. بعد هم خیلی سریع به طرف مشهد راه افتادیم. وقتی به مشهد رسیدیم، ابتدا به ستاد پشتیبانی مراجعه کرده و بعد جهت امضاء نامه اجلاس به استانداری رفتیم. در آنجا آقای جامع را دیدیم. ایشان گفت: آقای حسینی هم شهید شد. چون فرد دیگری همنام ایشان در لشکر بود گفتم: کدام حسینی را می گویی؟ گفت: سید علی. گفتم: سید علی کردستان است. من خودم آنجا بودم و الان از راه رسیدم. گفت: نه ایشان شهید شده، استاندار و دیگران نیز آنجا هستند. وقتی به ستاد پشتیبانی برگشتم از افراد آنجا در مورد این قضیه سئوال کردم و آقای علیزاده خبر داشتت. ایشان گفت: اگر هم شهید شده خوشا به حالش مسئله ای نیست. آقای علیزاده جریان شهادت شهید را خبر داده بود. بعد برادر شهید از باختران با من تماس گرفت و گفت: شما کجایید؟ گفتم: مشهد هستم. پرسیدم این جریانی که می گویند حقیقت دارد؟ گفت: بله. شما بروید و پدر و مادرم را آماده کنید. وقتی به حضور پدر شهید رسیدم متوجه شدم که ایشان مریض هستند و از ناحیه سینه ناراحتی دارند. بعد از صحبتهای کوتاهی به ایشان گفتم: خانه را تمیز کنید، مهمان می خواهد برایتان بیاید، پدرش فهمید و در حالیکه اشکهایش می ریخت گفت: من خواب دیدم سید علی شهید شده است. گفتم: چه زود قضاوت می کنید. من می گویم سر و سامان دهید که مهمان می خواهد بیاید. بعد مادر شهید آمد و از من پرسید که اتفاقی افتاده؟ من نتوانستم خودم را کنترل کنم. گفتم: بله و شروع به گریه نمودم و بعد دنبال کارها بودم تا اینکه جنازه را با هواپیما آوردند و ما به فرودگاه رفته و جنازه را به معراج بردیم.
گوینده :علی اکبر سرابیان

منبع:
http://www.sajed.ir/new/memories/37-barrators/19678-1390-06-28-08-25-07.html

       
   شادی ارواح طیّبه ی امام الشّهداء(ره) و تمامی شهداء ، صلوات.   
   اَللّــهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّـــدٍ وَآلِ مُحَمَّـــدٍ وَ عَجِّــل فَرَجَــهُم وَ فَرَجَنَــابِهِــم.  
   اَللّــهُمَّ عَجِّل لِوَلِیِّـــکَ الفَــرَجَ.    
   اَللّــهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّـــدٍ وَآلِ مُحَمَّـــدٍ وَ عَجِّــل فَرَجَــهُم وَ فَرَجَنَــابِهِــم.  
         


[ چهارشنبه 90/6/30 ] [ 5:27 عصر ] [ ] [ نظر ]
درباره وبلاگ

بیاد شهدای گمنام!!! برای بچه های تفحص و برای آنهایی که به دنبال گمشده ی خود می گردند هیچ لحظه ای زیباتر از لحظه ی کشف پیکر شهید نیست. اما زیباتر از آن لحظه ای است که زیر نور آفتاب یا چراغ قوه پلاکی بدرخشد. در طلاییه وقتی زمین را می شکافتیم پیکر مطهر شهیدی نمایان شد که همراه او یک دفتر قطور اما کوچک بود ؛ شبیه دفتری که بیشتر مداحان از آن استفاده می کنند. برگ های دفتر به خاطر گل گرفتگی به هم چسبیده بود و باز نمی شد . آن را پاک کردم . به سختی بازش کردم بالای اولین صفحه اش نوشته بود: عمه بیا گمشده پیدا شده!
لینک دوستان
امکانات وب